آیلا به مهد کودک می رود
بالاخره قرار شده که از خرداد ماه خانمی رسما به مهد کودک بره برای اینکه با محیط کمی وفق پیدا بکنه قرار شد چند روزی به صورت کوتاه مدت به مهد بره که برای اولین بار دیروز 28/2/92 برای اولین بار همراه من و خاله لیلا حدود یک و نیم ساعتی تو مهد بودیم. حدودا از یک ماه پیش در موردش باهاش صحبت کردیم تا کمی مسئله براش جا بیفته . صبح که رفتیم اول با دقت به اطراف نگاه می کرد و در مورد کاردستی ها سوالات فراوون می پرسید وقتی اسمش رو پرسیدن با صدای بلند گفت بعد با کمک یکی از کادر به داخل رفت ولی دائم در حال رفت و آمد بود و خیلی علاقه داشت تا پیش بچه های بزرگ تر که برای جشن فارغ التحصیلی آماده می شدند، باشه. اما موقع برگشتن می گفت که بمونیم من هم گفتم فردا باز می آییم و شما بازی می کنی . موقع بیرون اومدن ازش پرسیدم بریم دستشویی گفت نه وقتی سوار ماشین شدیم تا می خواستیم از حیاط بیرون بیایم گفت جیش دارم
مجبور شدیم دوباره برگردیم و تازه توالت اونجا رو هم بررسی کامل کرد . به خونه که برش گردوندم با دادن بستنی خیلی با خوش اخلاقی و راحت من رو بدرقه کرد 

خانم کوچولویم امیدوارم این مرحله جدید از زندگیت را با موفقیت طی کنی


آیلا در حیاط مهد کودک . آفتاب به چشمش افتاده

دست در دست خاله لیلا


آیلا به مهد کودک می رود
